تنها که باشی،پشتت که گرم هیچکسی نباشد،پاهایت که همیشه خسته دویدن باشد،بس که خودت پدر و مادرت بودهای،یار و یاورت بودهای،فرزند خودت،بند خودت،دلبند خودت بودهای،همسر خودت همسفر خودت همبستر خودت بودهای...آنوقت تمام سرت پر میشوداز مصادیق موفق و شاد و اقلا قانع دنیا شبیه خودت...مغزت پر میشور از جملاتی که درد را برای آدم سرد میکند...دل آدم را ول میکند،توی تنهایی و بیکسی و هی میگوید ببین این برهوت خالی بزرگ چقدر خوب است...همهش جولانگه توست...هر قدر میخواهی بدو،نعره بکش،خاک هوا کن،آتش بسوزان،آخرش یک گوشهای لحاف آسمان را بکش سرت و بخواب...من اما زیاد دیدهام جانهایی که در بیابان تنهایی به نیش عقربی به در رفتهاند...به گزش ماری شاید...تنها که باشی خودت را خر و خامهزاران کلام موید و مرهم و مراد هم کنی،باز میدانی خودت را خر کردهای...تو خر حمال بار سترگ پوشال و هیزم و خاشاکیکه آتش داستان تنهایی تو حتی یک شب زمستانی خانهای را گرم نخواهد کرد...خستگیهات را کسی درمان نخواهد کرد...زخمت را کسی ضماد نخواد گذاشت...تو همان کولبر لاغر و سرمازدهایبا بار سنگین درد و رنج که دیگران خیلی خاطرخواهت باشند اگر،کمر خم و زانوی لرزان و بار تنهایی بزرگ و دشت یخآجین پیش رویت را خواهند دیدو آهی خواهند کشید و نزدیک نزدیک اگر، نم اشکی شاید و تمام...کسی بار تنهایی تو را از دوشت برنخواهد داشتتا اقلا چهار قدم تو را از بردن و کشیدنش آسوده کند...تو باید این بار سیاه را خودت تا خانه آخر به دوش ببری...تا گودال گورکه تنهاییات را قبل خودت تویش خالی کردهایو بعدش تمام....gharibe64sms.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: بهنام رضاپور
تاريخ: سه
شنبه
31 مرداد
1402 ساعت: 15:10